تبليغاتX
انجمن شاعران مرده

آدم خوب يا بد وجود ندارد، بعضی کمی خوبتر يا کمی بدترند، اما عامل تحريک همه بيشتر سوءتفاهم است تا سوءنيت، يک‌جور نابينائی نسبت به آنچه در قلبهای يکديگر می‌گذرد. هيچکس ديگری را به ديده واقعيت نمی‌بيند بلکه همه از محدوده نقصهای ضمير و نفس خود به ديگران می‌نگرند. ما همه در زندگی خود يکديگر را همين‌طور می‌بينيم. خودبينی، ترس، هوس و رقابت (تمامی اين کژيهای درون نفس ما) ديدگاه ما را نسبت به ديگران تشکيل می‌دهد. به تمامی اين کژيهای نفسانی خود، کژيهای نفسانی ديگران را نيز اضافه کن و آن وقت خواهی فهميد که از پس چه شيشه تار و ماتی به يکديگر می‌نگريم. اين شرايط در تمامی روابط زندگی موجود است مگر در يک مورد نادر، يعنی هنگامی‌که دو نفر نسبت به يکديگر چنان عشق عميقی احساس کنند که تمامی اين لايه‌های کدر و مات در مقابل آن بسوزد و فرو ريزد و آن‌دو قلب‌های برهنه يکديگر را ببينند... .

با تشکر از دوست عزیزم مسعود

«آوازهايی که مادرم به من آموخت، رابرت ليندزی،نشرفرزان، چاپ اول۱۳۸۰،صفحه۲۳۰.»

http://madabiat.persianblog.ir/

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 1:26 قبل از ظهر توسط احمد |

چند شب پیش صحبتی داشتم با دوستی که باعث آرامش خاطرم شد. ایشان خود بهتر از هر کسی می‌دانند که این آرامش خاطر به چه خاطر است. باید این احساس را غنیمت شمرد. به قول حضرت حافظ:

شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما

بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد


+ نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط احمد |

مردگان اين سال عاشق ترينِ زندگان بوده اند....

احمد شاملو

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط احمد |

نترسید نترسید ما همه با هم هستیم.

+ نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت 4:29 بعد از ظهر توسط احمد |

دل‌آشنای شب

من آن دل‌آشنای شب بوده‌ام

گشته‌ام زیر باران، زیر باران برهمی گردم

گذشته‌ام از آن دوردست نورِ شهر

 

سر در گریبان گذشته‌‌ام از غمگین‌ترین گذرگهِ شب

گذشته‌ام از دیار آن پاسدار شب

سردرگریبان، شرحی که بی‌میلم از تفسیر آن

 

ایستاده‌ام خموش، خموش ایستاد صدای پا

آن‌گه که از فراسوی آن دگرگذر

برخاست شکسته‌فریادی بر فراز هر سرای

 

نه آن‌که فراخواندم یا که بهر الوداع

دورتر همچنان بر آن بلندای کبریا

در آن دل آسمان عقربه‌ای روشن در تپش زمان

‌جار زند همی نه غلط زمانی بود، نبود به جای

من آن دل‌آشنای شب بوده‌ام.

ترجمه شعر از رضا فرهمندجو

 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌==================================================================

Acquainted with the Night
by: Robert Frost

 
I have been one acquainted with the night.
I have walked out in rain -- and back in rain.
I have outwalked the furthest city light.

I have looked down the saddest city lane.
I have passed by the watchman on his beat
And dropped my eyes, unwilling to explain.

I have stood still and stopped the sound of feet
When far away an interrupted cry
Came over houses from another street,

But not to call me back or say good-bye;
And further still at an unearthly height,
O luminary clock against the sky

Proclaimed the time was neither wrong nor right.
I have been one acquainted with the night.
 
From "New Hampshire", 1923

+ نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط احمد |

Lyrics for jetAudio

Hallelujah
Jeff Buckley

Well I heard there was a secret chord
that David played and it pleased the Lord
But you don't care for music do ya
Well It goes like this the forth the fifth
The minor fall and the major lift
The baffled king composing hallelujah
hallelujah hallelujah hallelujah hallelujah

Well your faith was strong but you needed proof
You saw her bathing on the roof
Her beauty and the moonlight and the over through ya
and She tied you to her kitchen chair
and she broke your throne and she cut your hair
and from your lips she drew the hallelujah
hallelujah hallelujah hallelujah hallelujah

Baby I've been here before
I've seen this room and I've walked this floor
You know I used to live alone before I knew ya
I've seen your flag on the marble arch
Our love is not a victory march
It's a cold and it's a broken hallelujah
hallelujah hallelujah hallelujah hallelujah

There was time when you let me know
What's really going on below
But now you never show that to me do ya
But remember when I moved in you
And the holy dove was moving too
and every breath we drew is hallelujah
hallelujah hallelujah hallelujah hallelujah

Maybe there's a God above
But all I've ever learned from love
was how to shoot somebody who out drew ya
It's not some cry that you hear at night
It's not somebody who's seen the light
It's a cold and it's broken hallelujah
hallelujah hallelujah hallelujah hallelujah

hallelujah hallelujah hallelujah hallelujah
hallelujah hallelujah hallelujah hallelujah

+ نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط احمد |

مرد فریاد برآورد :"مرا یاری نیست ؟"*
کوفیان هلهله کردند :"...هلا...آری نیست"

شمر تکبیر برآورد که در لشکر تو
پرچمی نیست به پا ، دست علمداری نیست!

[ شمر و تکبیر!؟ بلی بین حقیقت وَ دروغ
ای بسا گرچه به ظاهر ره بسیاری نیست ]

مرد غرید که تکبیر شما رنگ و ریاست
ور نه حاشا که شما را به خدا کاری نیست

می فروشید خدا را که چه سودی ببرید؟
آه ، مکّاره تر از این سر بازاری نیست!

[ غیرتم کشت که گاهی سر بازار دروغ
می فروشند وطن را و خریداری نیست ! ]

مرد غرید : "مرا مرگ حیاتی دگر است
زندگی کردن با ذلت ، جز عاری نیست"

عُمَر سعد به ری - اما - می اندیشید
- "بهتر از گندم ری هیچ بر و باری نیست.."

مرد نالید : " تو را هرگز از گندم ری
یا که از مردم وی حاصل سرشاری نیست

آسیاها همه بر خون شما خواهد گشت
نان نفرین شدگان لقمهّ همواری نیست"

[ زندگی گرچه مصافی ست میان بد و خوب
کربلا حادثه قابل تکراری نیست ،

غالبا شمر و یزیدند به جولان اینجا
حُر که سهل است ، در این معرکه مختاری نیست! ]

 منبع: فصل فاصله http://mr-torki.blogfa.com/post-405.aspx

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 1:48 قبل از ظهر توسط احمد |

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست

واندر طلب طعمه پر و بال بیاراست

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خواست

بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت:

«امروز همه روی زمین زیر پر ماست،

بـر اوج فلک چون بپرم -از نظـر تــیز-

می‌بینم اگر ذره‌ای اندر ته دریاست

گر بر سر خـاشاک یکی پشّه بجنبد

جنبیدن آن پشّه عیان در نظر ماست.»

بسیار منی کـرد و ز تقدیر نترسید

بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه برخاست:

ناگـه ز کـمینگاه، یکی سـخت کمانی،

تیری ز قضا و قدر انداخت بر او راست،

بـر بـال عـقاب آمـد آن تیر جـگر دوز

وز ابر مر او را بسوی خاک فرو کاست،

بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی

وانگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست،

گفتا: «عجب است! این که ز چوب است و ز آهن!

این تیزی و تندیّ و پریدنش کجا خاست؟!»

پر خویش بر او دید

چون نیک نگه کرد و پر خویش بر او دید

گفتا: «ز که نالیم که از ماست که بر ماست.»

ناصر خسرو
+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 9:57 بعد از ظهر توسط احمد |

دشمنت کشت ولی نور تو خاموش نشد

آری آن نور که فانی نشود نور خداست

نه بقا کرد ستم‌گر نه به جاماند ستم

ظالم از دست شد و خیمه‌ی مظلوم به جاست

به یاد آیت‌الله العظمی منتظری

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط احمد |

آن جوان‌بخت که می‌زد رقم خیر قبول

بنده‌ی پیر ندانم ز چه آزاد نکرد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط احمد |

ترکیب نوای زیبای استاد شجریان و غزلی ناب از حضرت حافظ:

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود

تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی

جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

جان عشاق سپند رخ خود می‌دانست

و آتش چهره بدین کار برافروخته بود

گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌دیدم

که نهانش نظری با من دلسوخته بود

کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل

در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت

الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد

آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ

یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط احمد |

Fire and Ice

Some say the world will end in fire,
Some say in ice.
From what I've tasted of desire
I hold with those who favor fire.
But if it had to perish twice,
I think I know enough of hate
To say that for destruction ice
Is also great
And would suffice.

Robert Frost

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط احمد |

ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانی

تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی

بهر امتحان ای دوست، گر طلب کنی جان را

آنچنان برافشانم، کز طلب خجل مانی

بی‌وفا نگار من، می‌کند به کار من

خنده‌های زیر لب، عشوه‌های پنهانی

دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم

در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی؟

ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی نمی‌خواهیم

حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی

رسم و عادت رندیست، از رسوم بگذشتن

آستین این ژنده، می‌کند گریبانی

زاهدی به میخانه، سرخ روز می‌دیدم

گفتمش: مبارک باد بر تو این مسلمانی

زلف و کاکل او را چون به یاد می‌آرم

می‌نهم پریشانی بر سر پریشانی

خانهٔ دل ما را از کرم، عمارت کن!

پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی

ما سیه گلیمان را جز بلا نمی‌شاید

بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی

شیخ بهایی

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 9:28 بعد از ظهر توسط احمد |

دوستی نیز گلی است .......
دل من دیر زمانی است كه می پندارد :
« دوستی » نیز گلی است ؛
مثل نیلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظریفی دارد .
بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد
جان این ساقه نازك را
                       - دانسته-
                          بیازارد !
در زمینی كه ضمیر من و توست ،
از نخستین دیدار ،
هر سخن ، هر رفتار ،
دانه هایی است كه می افشانیم .
برگ و باری است كه می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش « مهر » است
گر بدانگونه كه بایست به بار آید ،
زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید .
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،
كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .
بی‌نیازت سازد ، از همه چیز و همه كس .
زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ،
عطر جان‌پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو كاشت .
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید كرد .
رنج می باید برد .
دوست می باید داشت !
با نگاهی كه در آن شوق برآرد فریاد
با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند
دست یكدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
                مالامال از یاری ، غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند :
- شادی روی تو  !
                      ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ،
        عطر افشان

                  گلباران باد .

فریدون مشیری؛ به دوست عزیزم مسعود

+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط احمد |

در خانه غم بودن از همت دون باشد

و اندر دل دون همت اسرار تو چون باشد

بر هر چه همی‌لرزی می‌دان که همان ارزی

زین روی دل عاشق از عرش فزون باشد

آن را که شفا دانی درد تو از آن باشد

وان را که وفا خوانی آن مکر و فسون باشد

آن جای که عشق آمد جان را چه محل باشد

هر عقل کجا پرد آن جا که جنون باشد

سیمرغ دل عاشق در دام کجا گنجد

پرواز چنین مرغی از کون برون باشد

بر گرد خسان گردد چون چرخ دل تاری

آن دل که چنین گردد او را چه سکون باشد

جام می موسی کش شمس الحق تبریزی

تا آب شود پیشت هر نیل که خون باشد

مولوی


+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 8:14 بعد از ظهر توسط احمد |

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست

منت خاک درت بر بصری نیست که نیست

ناظر روی تو صاحب نظرانند آری

سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست

اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب

خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست

تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی

سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست

تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند

با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست

من از این طالع شوریده برنجم ور نی

بهره مند از سر کویت دگری نیست که نیست

از حیای لب شیرین تو ای چشمه نوش

غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز

ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

شیر در بادیه عشق تو روباه شود

آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست

آب چشمم که بر او منت خاک در توست

زیر صد منت او خاک دری نیست که نیست

از وجودم قدری نام و نشان هست که هست

ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست

غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است

در سراپای وجودت هنری نیست که نیست
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 10:19 بعد از ظهر توسط احمد |

بزرگترین تفاوت بین انسان و حیوان فهم و فکر نیست، بلکه اراده و اختیار است.

ژان ژاک روسو

ذهن متعصب همانند مردمک چشم است، هر چه بیشتر به آن نور بتابانید تنگ‌تر خواهد شد.

الیور ونرل هولمز

شناخت ستارگان جهان چندان دشوار نیست که شناخت انسان‌ها، به ویژه شناخت مردمانی که دوستشان می‌داریم.

مارسل پروست


+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط احمد |

صد بار بدی کردی و دیدی ثمرش را

خوبی چه بدی داشت که یک بار نکردی؟

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 10:33 بعد از ظهر توسط احمد |

حرف‌هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه‌ی حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد.

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط احمد |

هرگز این قصه ندانست کسی:

آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست

سر فرو داشت نمی‌گفت سخن

نگهش از نگهم داشت گریز

مدتی بود که دیگر با من

بر سر مهر نبود

آه، این درد مرا می‌فرسود:

«او به دل عشق دگر می‌ورزد؟»

گریه سر دادم در دامن او

های‌هایی که هنوز

تنم از خاطره‌اش می‌لرزد!

 ****

بر سرم دست کشید

در کنارم بنشست

بوسه بخشید به من

لیک می‌دانستم

که دلش با دل من سرد شده‌ست!

ه.الف.سایه

با تشکر از دوست عزیزم "مسعود"

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 10:45 بعد از ظهر توسط احمد |

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود

عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل

نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

صبح امید که بد معتکف پرده غیب

گو برون آی که کار شب تار آخر شد

آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل

همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز

قصه غصه که در دولت یار آخر شد

ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد

که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را

شکر کان محنت بی‌حد و شمار آخر شد

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط احمد |

بسترم

صدف خالی یک تنهایی‌ست

و تو چون مروارید

گردن‌آویز کسان دگری...

ه.الف.سایه

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 3:57 بعد از ظهر توسط احمد |

من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه  گرم و سرخ:
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان می روید از زمین.

****
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های آینه راهی به من بجو!

****
من فکر می کنم
هرگز نبوده  دست من   این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من  به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛
احساس می کنم
در هر رگم  به تپش قلب من  کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.

****
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

****
من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:

 
آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم !

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 3:21 بعد از ظهر توسط احمد |

جان و جهان! دوش کجا بوده‌ی

نی غلطم، در دل ما بوده‌ای

دوش ز هجر تو جفا دیده‌ام

ای که تو سلطان وفا بوده‌ای

آه که من دوش چه سان بوده‌ام!

آه که تو دوش کرا بوده‌ای!

رشک برم کاش قبا بودمی

چونک در آغوش قبا بوده‌ای

زهره ندارم که بگویم ترا

« بی من بیچاره چرا بوده‌ای؟! »

یار سبک روح! به وقت گریز

تیزتر از باد صبا بوده‌ای

بی‌تو مرا رنج و بلا بند کرد

باش که تو بند بلا بوده‌ای

رنگ رخ خوب تو آخر گواست

در حرم لطف خدا بوده‌ای

رنگ تو داری، که زرنگ جهان

پاکی، و همرنگ بقا بوده‌ای

آینهٔ رنگ تو عکس کسیست

تو ز همه رنگ جدا بوده‌ای

مولوی

+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط احمد |

هر که با بدان نشیند اگر نیز طبیعت ایشان درو اثر نکند به طریقت ایشان متهم گردد و گر به خراباتی رود به نماز کردن منسوب شود به خمر خوردن.

طلب کردم ز دانایی یکی پند

مرا فرمود با نادان مپیوند

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط احمد |

مرغ سحر ناله سر کن

داغ مرا تازه‌تر کن

زآه شرربار این قفس را

برشکن و زیر و زبر کن

بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ

نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا

وز نفسی عرصهٔ این خاک توده را

پر شرر کن

ظلم ظالم، جور صیاد

آشیانم داده بر باد

ای خدا! ای فلک! ای طبیعت!

شام تاریک ما را سحر کن

نوبهار است، گل به بار است

ابر چشمم ژاله‌بار است

این قفس چون دلم تنگ و تار است

شعله فکن در قفس، ای آه آتشین!

دست طبیعت! گل عمر مرا مچین

جانب عاشق، نگه ای تازه گل! از این

بیشتر کن

مرغ بیدل! شرح هجران مختصر، مختصر، مختصر کن

عمر حقیقت به سر شد

عهد و وفا پی‌سپر شد

نالهٔ عاشق، ناز معشوق

هر دو دروغ و بی‌اثر شد

راستی و مهر و محبت فسانه شد

قول و شرافت همگی از میانه شد

از پی دزدی وطن و دین بهانه شد

دیده تر شد

ظلم مالک، جور ارباب

زارع از غم گشته بی‌تاب

ساغر اغنیا پر می ناب

جام ما پر ز خون جگر شد

ای دل تنگ! ناله سر کن

از قویدستان حذر کن

از مساوات صرفنظر کن

ساقی گلچهره! بده آب آتشین

پردهٔ دلکش بزن، ای یار دلنشین!

ناله برآر از قفس، ای بلبل حزین!

کز غم تو، سینهٔ من پرشرر شد

کز غم تو سینهٔ من پرشرر، پرشرر، پرشرر شد

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 0:49 قبل از ظهر توسط احمد |

تکیه کردم بر وفای او غلط کردم ، غلط

باختم جان در هوای او غلط کردم، غلط

عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم ، عبث

ساختم جان را فدای او غلط کردم ، غلط

دل به داغش مبتلا کردم خطا کردم ، خطا

سوختم خود را برای او غلط کردم ، غلط

اینکه دل بستم به مهر عارضش بد بود بد

جان که دادم در هوای او غلط کردم ، غلط

همچو وحشی رفت جانم درهوایش حیف ، حیف

خو گرفتم با جفای او غلط کردم ، غلط

+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط احمد |

What happens to a dream deferred?
Does it dry up
Like a raisin in the sun?
Or fester like a sore--
And then run?
Does it stink like rotten meat?
Or crust and sugar over--
like a syrupy sweet?
Maybe it just sags
like a heavy load.
Or does it explode?

Langston Hughes
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط احمد |

عاشق شده‌ای ای دل سودات مبارک باد

از جا و مکان رستی آن جات مبارک باد

از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور

تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد

ای پیش رو مردی امروز تو برخوردی

ای زاهد فردایی فردات مبارک باد

کفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شد

حلوا شده‌ای کلی حلوات مبارک باد

در خانقه سینه غوغاست فقیران را

ای سینه بی‌کینه غوغات مبارک باد

این دیده دل دیده اشکی بد و دریا شد

دریاش همی‌گوید دریات مبارک باد

ای عاشق پنهانی آن یار قرینت باد

ای طالب بالایی بالات مبارک باد

ای جان پسندیده جوییده و کوشیده

پرهات بروییده پرهات مبارک باد

خامش کن و پنهان کن بازار نکو کردی

کالای عجب بردی کالات مبارک باد

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 11:39 قبل از ظهر توسط احمد |

بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی

به کجا روم ز دستت که نمی‌دهی مجالی

نه ره گریز دارم نه طریق آشنایی

چه غم اوفتاده‌ای را که تواند احتیالی

همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد

اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی

چه خوشست در فراقی همه عمر صبر کردن

به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن

که شبی نخفته باشی به درازنای سالی

غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد

که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی

سخنی بگوی با من که چنان اسیر عشقم

که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی

چه نشینی ای قیامت بنمای سرو قامت

به خلاف سرو بستان که ندارد اعتدالی

که نه امشب آن سماعست که دف خلاص یابد

به طپانچه‌ای و بربط برهد به گوشمالی

دگر آفتاب رویت منمای آسمان را

که قمر ز شرمساری بشکست چون هلالی

خط مشک بوی و خالت به مناسبت تو گویی

قلم غبار می‌رفت و فروچکید خالی

تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد

گنه‌ست برگرفتن نظر از چنین جمالی

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط احمد |