آدم خوب يا بد وجود ندارد، بعضی کمی خوبتر يا کمی بدترند، اما عامل تحريک همه بيشتر سوءتفاهم است تا سوءنيت،
يکجور نابينائی نسبت به آنچه در قلبهای يکديگر میگذرد. هيچکس ديگری را
به ديده واقعيت نمیبيند بلکه همه از محدوده نقصهای ضمير و نفس خود به
ديگران مینگرند. ما همه در زندگی خود يکديگر را همينطور میبينيم.
خودبينی، ترس، هوس و رقابت (تمامی اين کژيهای درون نفس ما) ديدگاه ما را
نسبت به ديگران تشکيل میدهد. به تمامی اين کژيهای نفسانی خود، کژيهای
نفسانی ديگران را نيز اضافه کن و آن وقت خواهی فهميد که از پس چه شيشه تار
و ماتی به يکديگر مینگريم. اين شرايط در تمامی روابط زندگی موجود است مگر
در يک مورد نادر، يعنی هنگامیکه دو نفر نسبت به يکديگر چنان عشق عميقی
احساس کنند که تمامی اين لايههای کدر و مات در مقابل آن بسوزد و فرو ريزد
و آندو قلبهای برهنه يکديگر را ببينند... .
با تشکر از دوست عزیزم مسعود
«آوازهايی که مادرم به من آموخت، رابرت ليندزی،نشرفرزان، چاپ اول۱۳۸۰،صفحه۲۳۰.»
http://madabiat.persianblog.ir/
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 1:26 قبل از ظهر توسط احمد
|
چند شب پیش صحبتی داشتم با دوستی که باعث آرامش خاطرم شد. ایشان خود بهتر از هر کسی میدانند که این آرامش خاطر به چه خاطر است. باید این احساس را غنیمت شمرد. به قول حضرت حافظ:
شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما
بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط احمد
|
Well I heard there was a secret
chord that David played and it pleased the Lord But you don't care for
music do ya Well It goes like this the forth the fifth The minor fall
and the major lift The baffled king composing hallelujah hallelujah
hallelujah hallelujah hallelujah
Well your faith was strong but you
needed proof You saw her bathing on the roof Her beauty and the
moonlight and the over through ya and She tied you to her kitchen chair
and she broke your throne and she cut your hair and from your lips she
drew the hallelujah hallelujah hallelujah hallelujah hallelujah
Baby
I've been here before I've seen this room and I've walked this floor You
know I used to live alone before I knew ya I've seen your flag on the marble
arch Our love is not a victory march It's a cold and it's a broken
hallelujah hallelujah hallelujah hallelujah hallelujah
There was
time when you let me know What's really going on below But now you never
show that to me do ya But remember when I moved in you And the holy dove
was moving too and every breath we drew is hallelujah hallelujah
hallelujah hallelujah hallelujah
Maybe there's a God above But all
I've ever learned from love was how to shoot somebody who out drew ya
It's not some cry that you hear at night It's not somebody who's seen
the light It's a cold and it's broken hallelujah hallelujah hallelujah
hallelujah hallelujah
Some say the world will end in fire, Some say in ice. From what I've tasted of desire I hold with those who favor fire. But if it had to perish twice, I think I know enough of hate To say that for destruction ice Is also great And would suffice. Robert Frost
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط احمد
|
دوستی نیز گلی است ....... دل من دیر زمانی است كه می پندارد :« دوستی » نیز گلی است ؛مثل نیلوفر و ناز ،ساقه ترد ظریفی دارد .بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد جان این ساقه نازك را - دانسته- بیازارد !در زمینی كه ضمیر من و توست ،از نخستین دیدار ،هر سخن ، هر رفتار ،دانه هایی است كه می افشانیم .برگ و باری است كه می رویانیم آب و خورشید و نسیمش « مهر » است گر بدانگونه كه بایست به بار آید ،زندگی را به دلانگیزترین چهره بیاراید .آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .بینیازت سازد ، از همه چیز و همه كس .زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ،عطر جانپرور عشق گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز دانه ها را باید از نو كاشت .آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان خرج می باید كرد .رنج می باید برد .دوست می باید داشت ! با نگاهی كه در آن شوق برآرد فریاد با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند دست یكدیگر را بفشاریم به مهرجام دل هامان را مالامال از یاری ، غمخواری بسپاریم به هم بسراییم به آواز بلند :- شادی روی تو ! ای دیده به دیدار تو شادباغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست تازه ، عطر افشان
گلباران باد .
فریدون مشیری؛ به دوست عزیزم مسعود
+
نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط احمد
|
من فکر می کنم هرگز نبوده قلب من این گونهگرم وسرخ: احساس می کنم در بدترین دقایق این شاممرگزای چندین هزار چشمه خورشید در دلممی جوشد ازیقین؛ احساس می کنم در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس چندینهزار جنگل شاداب ناگهانمی روید از زمین.
**** آه اییقین گمشده، ای ماهی گریز در برکه های آینه لغزیده تو به تو! منآبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛ از برکه های آینه راهی به منبجو!
**** من فکر می کنم هرگز نبودهدست مناینسان بزرگ و شاد: احساس می کنم در چشم منبه آبشر اشکسرخگون خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛ احساس میکنم در هر رگمبه تپش قلب منکنون بیدار باش قافله ئیمی زند جرس.
**** آمد شبی برهنه ام از در چو روح آب درسینه اش دو ماهی و در دستش آینه گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه بههم.
**** من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
آه ای یقین یافته،بازت نمی نهم !
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 3:21 بعد از ظهر توسط احمد
|
What happens to a dream deferred? Does it dry up Like a raisin in the sun? Or fester like a sore-- And then run? Does it stink like rotten meat? Or crust and sugar over-- like a syrupy sweet? Maybe it just sags like a heavy load. Or does it explode?
Langston Hughes
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط احمد
|